عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
315
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
" ايمان بر كفر تو اى شاه چه كس باشد ؟ * سيمرغ فلكپيما پيش تو مگس باشد آب حيوان ايمان ، خاك سيهى كفران * بر آتش تو هر دو مانندهء خس باشد جان را صفت ايمان شد ، وين جان به نفس جان باشد * دل غرقه عمان شد چه جاى نفس باشد ؟ شب كفر و چراغ ايمان ، خورشيد چو شد رخشان * با كفر بگفت ايمان : " رفتيم كه بس باشد " ايمان فرسى دين را ، مر نفس چو فرزين را * " وان شاه نوآيين را چه جاى فرس باشد " « 1 » براى رسيدن بدين مقام ، از عشق بايد يارى جست : بيا تا قدر يكديگر بدانيم * كه تا ناگه ز همديگر نمانيم فسون قل اعوذ و قل هو الله * چرا در عشق همديگر نخوانيم ؟ " « 2 » عشق ازلى است ، ولى كفر و اسلام بعدها وجود پيدا كردهاند « 3 » . به نظر وى كفر و ايمان بيش از كيفيت چيزى نيست ، حال آنكه در عالم حقيقت كيفيت نگنجد « 4 » گويد : از كفر و ز اسلام برون صحرائيست * ما را به ميان آن فضا سودائى است عارف چو بدان رسيد سر را بنهد * نى كفر و نه اسلام ، نه آنجا جايى است " « 5 »
--> ( 1 ) كليات شمس ، ج 2 ، ص 46 . ( 2 ) همان كتاب ، ج 3 ، ص 57 - 256 . ( 3 ) كفر و اسلام كنون آمد عشق از ازل است * كافرى را كه كشد عشق ز كفار مگر ( ؟ ) ( 4 ) Segme Rubailer , s . 10 , XXXV . ( 5 ) كليات شمس ، ج 8 ، ص 67 ، رباعى 395 .